در چشم ِ غم‌زده اشکی نیست
آن‌ها پشتِ دستگاهِ بافندگی نشسته‌اند
و دندان‌های به‌هم‌فشرده‌ی‌شان را نشان می‌دهند:
آلمان، ما کفنت را می‌بافیم،
درونش نفرین ِ سه‌لایه را می‌بافیم
ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

نفرین بر خدایی که بر او نماز گزاردیم
در سرمای زمستان و در قحطی و فقر؛
بیهوده امید بستیم و به‌انتظار نشستیم
او دستمان انداخت، به‌بازیمان گرفت،
و به‌انتظار ِ خود نشاند
ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

our telegram
عضو کانال تلگرام اکولالیا شوید

و اشعار منتخب روزانه را بخوانید


نفرین بر شاهی که پادشاهِ توانگران است،
شاهی که توانِ کاستن از بدبختیمان را نداشت
شاهی که واپسین سکه‌هایمان را
با تهدید از ما گرفت
و ما را همچو سگان به‌ جوخه‌های آتش سپرد
ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

نفرین بر میهن ِ دروغین،
جایی که در آن تنها ننگ و شرم
می‌رویند و به‌ بار می‌نشینند،
جایی که در آن هر گل ِ نورَسی خم می‌شود
جایی که در آن تعفن و پوسیدگی
جانی تازه به‌ کِرم می‌بخشند
ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

میز به‌ هوا می‌رود،
دستگاهِ بافندگی به‌ شدت صدا می‌دهد،
ما روز و شب یک‌نفس می‌بافیم
آلمانِ پیر، ما کفنت را می‌بافیم،
درونش نفرین ِ سه‌لایه را می‌بافیم،
ما می‌بافیم، ما می‌‌بافیم!