درون برزخ آشفته ی خواب
دلم دیوانه و سرگشته می شد
شبیه مرغ عشقی روی چینه
اسیر و واله و پر بسته می شد

ندایی می رسید از دورترها
دلت را باختی آسان و ساده
تو ساقی از برای بزم ما باش
بگیر این ساغر و این است باده

دلم پر می زند تا بیکرانها
نمی دانم چرا دیوانه وار است
شبیه تخته سنگی بین ساحل
به امواج و هجوم آن دچار است

بِدِه گرمای قلبت را به این بزم
کِسادِ دل تمامش رنج و درد است
بده گرمی به این بزم شبانه
که بی گرمای تو این بزم سرد است

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید


به آتش کش ، بسوزان ، محو گردان
نمی خواهم دلم غمبار باشد
بده ساقی تو از پیمانه ی خود
نمی خواهم که امشب تار باشد

نگاه تو حدیث عشق می گفت
دلت گویی مسیر دیگری داشت
به ظاهر یار راه و غار بودی
درونت دانه های قهر می کاشت

اکولالیا | #ابوالفضل_زارعی