در اندوه بیکرانه دشت
برف نا پایدار همچون
دانه های شن می درخشد
آسمان تیره گون است
و هیچ پرتوی در آن نیست
آدمی گمان می برد که
زیستن و مردن مهتاب را
با چشم خود می بیند
بلوط بنان بیشه های نزدیک
در میانه بخارات آب
به کردار ابرهای گران
موج بر میدارند
در اندوه بیکرانه دشت
برف نا پایدار همچون
دانه های شن می درخشد
آسمان تیره گون است
و هیچ پرتوی در آن نیست
آدمی گمان می برد که
زیستن و مردن مهتاب را
با چشم خود می بیند
بلوط بنان بیشه های نزدیک
در میانه بخارات آب
به کردار ابرهای گران
موج بر میدارند
در لابلای شب میلرزد،
دریای ژرف، گنگ و قیرگون
که نا گاه ماه در میانهاش میدرخشد.
ماه از ژرفای دریا گلهای رنگ پریده،
بلند و شکننده را که روی آب میآیند،
میشکفند و نقش خود را درروشنایی نا بسودنیاش
به تماشا مینشینند بسوی خود میکشد.
با شکوفایی اسرار آمیز
مانند یک حس فناپذیر
سپید مشعلهای بلند و کم فروغ خود را
در دریا و در مهتاب میگذارند.
در کنار کشتارگاه،
مشروب فروشیای بود
که من آنجا مینشستم
و غروب آفتاب را از پنجرهاش نگاه میکردم،
پنجرهای که مشرف بود
به محوطهای پر از علفهای خشک بلند.
من هیچگاه بعد از کار
همراه بقیه در کارخانه حمام نمیکردم
برای همین بوی عرق و خون میدادم.
بوی عرق پس از مدتی کم میشود،
اما بوی خون عصیان میکند،
و قدرت میگیرد.
من آنقدر سیگار میکشیدم
و آبجو مینوشیدم
تا حالم برای سوارشدن به اتوبوس مساعد شود
و همراهم ارواح تمامی آن حیوانات مرده سوار میشدند.
سایهها از درونم سر بر میکشند.
شب برافراشته میشود،
آرام آرام.
خورشیدی تاریک،
تشعشعش فروکاسته میشود.
و دَوَران، ما را به خود میخوانَد،
ورای زمان.
با من بگو،
آنگاه که بر کرانهی آب ها نشستهام،
آغازین بامداد جهان است،
همچون گلی آشفته، دمیده از شب،
از نفسی نو برآمده از دریا،
باغی آبی شکوفا میشود.
همه چیز هنوز در هم است و در هم میآمیزد،
جنبش برگها، آواز پرندگان،
سُرِش بالها،
چشمههایی که میجوشند، صدای بادها، صدای آبها
نجوای سترگی
که با این همه از جنس سکوت است.
حرفهای تو مثل قالی ایرانیست
و چشمهایت
گنجشکهای دمشقی
که بین دو دیوار میپرند.
قلب من مثل کبوتر
بالای حوضچهی دستانت پر میکشد
و در سایهی النگوهایت میآرامد
و من دوستت دارم
امّا میترسم گرفتارت شوم…!
سبزه نرم است و انبوه
زیر شاخههای سر خم کرده
از بار میوه و شکوفههای سپید؛
بوی مستی زا بسی سنگین است
و سایه دلپذیر. آنجا دراز میکشیم؛
خوابی خفیف در خون جریان مییابد.
و شاخهها سرفرود میآورند، خم میشوند،
و شما را با سایشهای طولانی نوازش میکنند
نوازش کنان آهسته از روی زمین
بلند تان می کنند؛
و درخت شما را میان بازوان نیرومند خود می گیرد،
درختِ شادمان و لرزان
که در روشنی می درخشد.
گورت را گم کن،
گورت را گم کن ای رنگین کمانِ من
رنگهای افسونگر گم شوید
این تبعید برایت لازم است
همچون دخترِ کوچکِ پادشاه با شالهای متغیر
و رنگین کمان تبعید شده است
چون هر که را رنگین کمانی باشد تبعید میکنیم
اما پرچمی به پرواز در آمده است
جایگاهات را در بادِ شمال پیدا کن
عشق در هر طرحِ نوییست
که در میاندازیم
همچون پلها و کلمات
عشق در هر آن چیزیست
که بالا میبریم
همچون صدای خنده و پرچمها
و در هر چیزی
که برای رسیدن به عشقِ راستین
با آن میجنگیم
همچون شب و پوچی
دل من گریان است
همچو باران که زَنَد بر سر شهر
آه این رخوت و این سستی چیست
که به ژرفای دلم راه گشود؟
ای صدای خوش نوای باران
بر سر خاک به روی هر بام !
بهر این دل که به حزن است عجین
ای ترانه، ای صدای باران !
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑