آغازین بامداد جهان است، 
همچون گلی آشفته، دمیده از شب، 
از نفسی نو برآمده از دریا، 
باغی آبی شکوفا می‌شود. 

همه چیز هنوز در هم است و در هم می‌آمیزد، 
جنبش برگ‌ها، آواز پرندگان، 
سُرِش بال‌ها، 
چشمه‌هایی که می‌جوشند، صدای بادها، صدای آب‌ها 
نجوای سترگی 
که با این همه از جنس سکوت است. 

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

حوّای جوان و خدایی 
با چشمان آرام و پُر رازِ گشوده به روشنی 
از وجود خدا بر انگیخته شد 
و جهان پیش پایش چون رؤیایی دلپسند گسترده می‌شود.

پس خدا وی را گفت: برو ای آدمیزاده دُخت،
و به جمله موجوداتی که آفریده‌ام سخنی از لبانت بده،
نوایی برای شناختن آنان.