این جا
درست در میانِ تشویشِ اتاق
در تنگاتنگ کتابهای غبار گرفته
و چهرههای فرتوت بر بوم،
در پستوی آری و خیرِ هزاران سایه،
نواری از نور کشیده شده است
همینجا بود
که آن شب
تو عریان بودی
این جا
درست در میانِ تشویشِ اتاق
در تنگاتنگ کتابهای غبار گرفته
و چهرههای فرتوت بر بوم،
در پستوی آری و خیرِ هزاران سایه،
نواری از نور کشیده شده است
همینجا بود
که آن شب
تو عریان بودی
معقول باش ای درد من، و اندکی آرامتر گیر
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد
جوّی تیره، شهر را دربر میگیرد
کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست
در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است
میروند تا در جشنِ بنده پرور، میوههای ندامت بچینند؛
ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا.
میان امروزم و امروز
بین تو و خویش
کلمهی پل
با ورودش
به ژرفای خویش
نفوذ میکنی
جهان به وصل میرسد
و بسته میشود
جشنِ هزارهٔ خواب
جشنِ بزرگِ مرداب
غوکان لوشخوار لجنزی!
آن سوی این همیشههنوزان
مردابکِ حقیرِ شما را
خواهد خشکاند؛
خورشید، آن حقیقت سوزان.
اینسان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار و ترانه
غوغایِ بویناکِ شماهاست؛
جشن هزارسالهٔ مرداب
جشنِ بزرگِ خواب
ارزانیِ شما باد!
در حباب کوچک
روشنائی خود را میفرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب
شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هرم زهرآلود تنفسها
شب…
گوش دادم در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک نفر گوئی قلبش را
مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم…
ای شعر بانوی بیمار، دریغا! تو را چه میشود این بامداد؟
چشمانِ گود افتادهات اینک لب ریز از خیالاتِ شبانه است؛
و معاینه میبینم که بر رُخسارت جنون و هراس
سرد و خاموش یکبهیک پدیدار میشوند.
ای ابلیس بانوی سبز قبا و ای شیطان بچهی سرخپوش
آیا هراس و عشق را از انبانِ خویش به جانات فرو ریختهاند؟
آیا کابوس با حرکتی جبارانه و خموش
تو را در قعرِ زندان افسانهییِ «منتورن» فرو غلتانده است؟
سیسال گذشته از آن پاییزِ دور
سیسال گذشته از عکسهای ریتا
سیسال گذشته از خوشهای که عمرش
به نگهبانی گذشت
در آن پاییزِ دور.
روزی دل به تو میبندم
به سفر میروم
و گنجشکها
پر میگشایند
بهنامِ من
کشته میشوند
بهنامِ من.
گوزنها چه گفتهاند؟
سمهاشان را بر برف نخواهی شمرد
که از این همه خونهای ناشناس
قلیلتر است
خونهایی که در نسیم
دست تو را نیز آغشته است.
گوزنها چه گفتهاند؟
نه.
تو هرگز نخواهی پذیرفت:
شکارچیان رفته
بیرحمانه شادی آوردهاند
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑