اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

صفحه 69 از 189

سیلویا پلات

صدای سه زن

صدای اول:
سستم مثل دنیا،
بیمار بیمار؛
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم!
او مبهوت این باروری است،
همین!
آنگاه که دست از کار می کشم
ادامه شعر

سیلویا پلات

ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ

ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯾﺴﺖ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ.

سهام الشعشاع

مرا باور کن

مرا باور کن ای مرد
تنها مسیح نبود که مرده ها را زنده می کرد
بارها دیده ام با بوسه‌ای
تو را به این جهان آورده‌ام

اکولالیا | #سهام_الشعشاع
ترجمه از #بابک_شاکر

سیلویا پلات

شکاف‌های این خانه

شکاف‌های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخم‌های تو؟!
هر جراحت، خاطره‌های دریده را به جان اتاق، بخیه می‌زند
اما کسی به زیر تخت، استخوان‌های شکسته ء اعتماد را
به آتش بوسه‌های خویش، خاکستر می‌کند؛
به اشک، خمیر مایه‌ای می‌سازد که نان هر چه شاعر بی مایه را آجر کند.
به هر آجر دوباره خانه‌ی دل بنا کند که نیاید،که نلرزد
ادامه شعر

سهام الشعشاع

به اسارت تو در آمده‌ام

به اسارت تو در آمده ام
که شاهزاده دریایی

زندان تو زیر آب است
جایی که فریاد زدن محالی بیش نیست

اسیر تو بودن
آزادی ست
حتی زیر اقیانوس های عمیق
حتی با چشمان بسته
بدون هیچ تنفس عمیق

اکولالیا | #سهام_الشعشاع
ترجمه از #بابک_شاکر

سیلویا پلات

گذر از آب

دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه که گویی آدمکهایی کاغذی اند
درختان سیاهی که از اینجا آب می نوشند به کجا چنین شتابانند؟
آیا مگرنه که باید بپوشاند سایه ها شان تمام وسعت کانادا را؟
از نیلوفران آبی قطره وار ، پرتو نوری فرو می چکد
برگها نمی خواهند ما هیچ عجله ای داشته باشیم
آنها گردند و صاف ، پر از پند و اندرز های سیاه

آبها بسان جهانی سرد از تکانه ی پارو می لرزد
روح سیاهی ها در ما و ماهی هاست
خود مانعی برای رفتن است وقتی دست پریده رنگ شاخه ای به علامت وداع بالا می آید
ادامه شعر

آیتن موتلو

زمان کوتاه و عشق ارمغان توست

چنین می‌گفت زمان
جاودانگی دروغ است
گوش کن ببین
آن پرتگاه لاجوردی روح‌ات
با ترانه غمناک چاهی عمیق
بی‌وقفه تو را به نام می‌خواند

اما تو چنان دوست داشته باش که انگار مرگی نیست
و ترانه‌های شادمانی را
از زبان برگ‌های درخت زندگی گوش کن

زیرا که برگ‌ها هم روزی به پرواز در می‌آیند
نسیم هم بی تو بر جنگل عریان می‌وزد
زمان کوتاه و عشق ارمغان توست
ادامه شعر

فریدون مشیری

می‌رسد سردی پاییز حیات

گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی‌خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخه‌ها مضطرب از جنبش باد
ادامه شعر

احمد شاملو

بگذار آفتاب من پیرهنم باشد

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
من
اگر این آفتاب
هم آن مشعل کال است
بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است.

چه هنگام می‌زیسته‌ام،
کدام بالیدن و کاستن را
من
که آسمان خودم
چتر سرم نیست؟
ادامه شعر

سهام الشعشاع

تو را به اندازه‌ی من آفریده‌اند

تو را به اندازه ی من آفریده اند
فرمان داده اند که کنارمن باشی
کسانی که این فرمان را نپذیرند
از بالای چشمانم خواهند افتاد
برای آفریدن تو
شکوفه و تابستان و خاک را بهم آمیخته اند
و الماسهای کمیابی را درون چشمانت گذاشته اند
که خیره می کند چشمها را
قرارشده درزبانت
چیزی جز عشق نباشد
وحتی مقرر شده در خوابهایم هم حضور داشته باشی
آفرینش تو به پاس شاعر بودنم اتفاق افتاده
این را درون گوشم کسی نجوا کرد

اکولالیا | #سهام_الشعشاع
ترجمه از #بابک_شاکر

« شعرهای قدیمی‌تر شعرهای جدیدتر»

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×