تو را دوست تر می دارم از سرزمین خویش
سرزمینی که خلاصه ی بند است
و پیراهن حبسیان را
به عریانی جان من خشیده
هم از روز نخست میلاد دیده گان گریانم
دوست ترت می دارم از خورشید
که دیری ست سرزدن در این دامنه را به حیله لاف می زند
دوست ترت می دارم از ماه
که جراحت پنجه ی هزار پلنگ عاشق را بر چهره دارد
دوست ترت می دارم از پرندگان
که لال می گذرند
از آبشار
که ذبح هزار عقاب سر چشمه را خبر می دهد
با کف خون سرخ موج هایش
از درختان
که دسته ی جانی تیغ تبر می شوند
و برادران هم ریشه را درو می کنند
دوست ترت می دارم از تمام انسان ها
که عصمت نام خود را برافروخته اند
به یکی بوسه بر دست بی ترحم سلاخ

تو را دوست تر می دارم از رویاهای خویش
چرا که تو به بار نشستن تمام رویاهایی
برآوردِ تمام آرزو ها
مرا از رفاقتی بی مرز سرشار می کنی
تا دوست بدارم جهان پیرامون خود را
آبشار خورشید درختان را
پرندگان ماه سرزمینم را
و تو را

اکولالیا | یغما گلرویی