قاضی:
چه کسی به تو اجازه دخول به این خانه را داد؟

دیه گو:
ترس مرا به خانه تو راند. من از طاعون فرار می کنم.

قاضی:
نه تو از آن فرار نمی کنی، تو آن را با خود داری و همه جا می بری… این خانه را ترک کن

دیه گو:
مرا حفظ کن! اگر تو مرا از اینجا برانی، با دیگران مخلوطم می کنند و در نتیجه جزء توده های مردگان خواهم شد

قاضی:
من خدمتگذار قانون هستم و نمی توانم تو را اینجا بپذیرم

دیه گو:
تو خدمت گذار قانون قدیمی هستی و با قانون جدید سر و کاری نداری

قاضی:
من به مفهوم قانون خدمت نمی کنم، بلکه به خود آن خدمت می کنم. قانون چه می گوید مهم نیست. مهم خود قانون و موجودیت آن است

دیه گو:
ولی اگر قرار شد که قانون جنایت پیشگی را تجویز کند؟

قاضی:
اگر جنایت کاری قانونی بشود دیگر آن جنایت کاری نیست

دیه گو:
پس جوانمردی و پاکدامنی را باید مجازات کرد؟

قاضی:
اگر جوانمردی و پاکدامنی با قانون مخالف و مغایر شود باید آنرا هم مجازات کرد

ویکتوریا:
کاسودو، این قانون نیست که تو را وادار می کند که اینطور عمل کنی بلکه این ترس توست

قاضی:
این جوان هم می ترسد

ویکتوریا:
اما او تاحالا مرتکب هیچ خطا و خیانتی نشده

قاضی:
او خیانت خواهد کرد، همه خیانت می کنند زیرا همه می ترسند، همه می ترسند زیرا هیچ کس منزه نیست…