اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران پرتغال (صفحه 1 از 2)

فرناندو پسوآ

غروب آفتاب

نمی دانم چگونه قادر است
شخصی غروب آفتاب را دلگیر بیابد، 
مگر آنکه در قیاس با طلوع آفتاب اینگونه دریابدش. 
اما آخر چگونه می توان دلگیرش یافت
یک چیز را که چرا چیزی دیگر نیست؟ 

فرناندو پسوآ

جوان جان باخته در من

اینک، بر فراز چروک پیشانیِ کوتاهم، 
دیگر سپید می‌گردد موی آن جوانِ جان باخته در من. 
امروز دیگر چندان فروغی ندارند چشمانم. 
و دیگر روا نیست بر لبانم،
سهمی از بوسه ها. 
اگر که اینک نیز دوستم میداری،

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

می‌وزد، نسیمی بس آرام

به آرامی و به آرامی، بسی به آرامی،
می‌وزد، نسیمی بس آرام،
و همان سان می‌رود سوی دوردست‌ها، به آرامی،
و من، نه درمی‌یابم که در اندیشه‌ی چیستم،
و نه خواهم دریابم

سوفیا اندرسون

باغ‌هایی هستند در تصرف نور ماه

باغ هایی هستند در تصرف نور ماه
که چون چنگ و عود در سکوت می لرزند
عشقت را میان انگشتانت محافظت کن
در باغچه ی آوریل جایی که تو نفس می‌کشی
زندگی نمی آید
دست‌های تو موفق نمی‌شود عطوفت دیگران را
چون گلی بچیند
چون گل‌هایی لرزان در باد
آه اگر تن تو از جنس ماه بود
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

خدایان به خاطر تو با هم جنگیدند

خدایان غیرانسانی به خاطر تو با هم جنگیدند
تو را در ساحل دیدم، متروک و تنها
نور را خوردم، ویران شده از بادها
و عضلات تو.

اکولالیا | #سوفیا_اندروسن
ترجمه از #سهراب_رحیمی

سوفیا اندرسون

زمان خداحافظی

زمان خداحافظی می رسد
وقتی که باغچه ها تاریک می شوند
و باد از برابر می گذرد
وقتی که زمین صدا می کند
درها بسته می شود
وقتی که شب هر گرهی را در درونش باز می کند
زمان خداحافظی وقتی می رسد
که درختها صاحب روح می شوند
انگار که همه چیز روی آنها جوانه می زند
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

نه دیگر هرگز

دیگر هرگز
در امتداد مسیرهای طبیعی سفر نخواهی کرد
دیگر هرگز خودت را زخم ناپذیر حس نخواهی کرد
واقعی و مسلط
ناپدید برای همیشه
آن چیزی که تو
بیش از هرچیز می جستی
حضور کامل همه چیز
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

چون یک گل قرمز خونی

وقتی شب می گریزد قرمز است
و زندگی ما
به نظر خالی، بی فایده و غریبه است
کسی نمی داند شب به کجا می رود
یا از کجا می آید
اما پژواک گام هایش
هوا را از امواج و اطاق پر می کند
و خیابان های مرده را بیدار می کند
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

وقت ناهار

وقت ناهار یک ساحل ویران.
آفتاب لرزان, وسیع و بیکران
همه ی خدایان را از آسمان رانده است
نوری بی وقفه می ریزد چون یک مکافات
اینجا هیچ رنجی نیست، هیچ روحی
و دریای عظیم، تنها و پیر
کف می زند.
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

دریا

از همه ی مکان ها در جهان
درساحل شیفته ی برهنه
با قوی ترین و عمیق ترین حس های عاشقانه
عشق می ورزم
جایی که من با دریا یکی می شوم
با ماه و بادها.
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑