از دوستم به خشم آمدم:
خشمم را گفتم و کینه‌ام فرو کشید.
از دشمنم به خشم آمدم:
آن را نگفتم و کینه‌ام رویش پیدا کرد.
صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.
و با نیرنگ‌های نرم و فریب‌آمیز؛
برآن آفتاب فشاندم.

روز و شب پیوسته بالید
تا سیبی درخشان به ثمر آمد.
دشمنم تلألو آن را دید
و دانست از آن من است.

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

چون شب بر ستاره قطبی پرده کشید
او پاورچین به بوستانم خزید.
صبحدم شادمانه می‌بینم
به زیر درخت افتاده است
دشمنم.