غروب هنگام
کوری و کری و لالی
چند ساعتی
روی نیمکت باغچه‌ای
استوار و شاد و خندان
نشسته بودند
آنکه کور بود با چشم آنکه کر بود می‌دید و
آنکه کر بود با گوش آنکه لال بود می‌شنید و
آن نیز که لال بود،
با جنبیدن لب هردوتایشان،
گفته‌ها را درک می‌کرد

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

هرسه نیز با هم
در یک زمان
سرمست عطر گل‌ها بودند

اکولالیا | #شیرکو_بیکس