اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

نویسنده: ادمین (صفحه 48 از 188)

یوسف هایال اوغلو

مادر

من هیچگاه تیر و کمان نداشتم مادر
نه پرنده‌ای را زده‌ام
نه شیشه‌ی کسی را شکسته‌ام
اما،بچه‌ی چندان خوبی هم نبودم
هیچگاه دلت را نشکستم،همیشه گردن خود را شکستم
من در طول زندگی،همیشه خود را آزردم

هرچند ساکت به نظر آیم
مغرور و طوفانی‌ام مادر
مانند یک نیزه
همیشه در مقابل آینه
صاف ایستاده ام مادر
من هیچگاه کاری نکردم که به تو بد بگویند
یا آبرویت لکه‌دار شود
اما مشت‌های زیادی به سینه‌ام کوبیده‌ام
قلبم را بسیار خسته کرده‌ام
من در طول عمرم،بیش از همه خود را مواخذه کرده‌ام

ادامه شعر

رضا براهنی

چراغ سرخ تخیل کنار خرمن پنبه

بلندی‌اش که بلندی ناب گیسوهاست
به آن صراحت یک استعاره می‌ماند
که آفتاب بر آن گرم و نرم تافته باشد

من از سلاست دستانش
تمام زندگی ام را سوال خواهم کرد
و در سلامت چشمانش
یتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد

چگونه نرم در آید که گُل،
که گُل،
حتی،
چو صبح صادق پاهای او نمی آید؟
چو بال نرمی پاهای او نمی آید؟

ادامه شعر

احمد ارهان

درخت

این درخت پیر
برای شعر شدن
سال ها منتظر ماند
هیچ کس او را نفهمید
حتی وقتی
رهگذری را می دید
با تکانی ملایم
خود را خسته نکرد

ادامه شعر

پل سلان

کلن

در کلن 
شهری از راهبه‌ها و استخوان‌ها 
و پیاده‌روهایی گزیده شده 
با سنگ‌های مرگ‌آور 
و ژنده‌ها 
و ساحره‌ها 
و فاحشه‌های زشت 
من برشمردم دو و هفتاد تعفن را
همه به‌خوبی تعریف شده
و چندین بوی زننده
شما ای حوریان
که بر فاضلاب‌ها
و گودال‌ها
حکم می‌رانید

ادامه شعر

احمد ارهان

در جیب پالتوام

در یک جیب پالتو ام مرگ و
در جیب دیگرش زندگی را گذاشتم

در یک جیب شادی و در جیب دیگر غم،
در یکی به سراغم آمدن و در دیگری از من فرار کردنت را

در یک جیب پالتو ام شجاعت و در جیب دیگر ترس را گذاشتم
یک طرف دوستانم و یک طرف دشمنانم را

چقدر چیزهای دوست داشتنی و نفرت انگیز در این دنیا وجود دارد…

ادامه شعر

لئو فره

اتفاقی دیدمت

اتفاقی دیدمت
اینجا، اونجا یا یه جای دیگه
شاید بتونی به یاد بیاری.
ما همدیگه رو نمی‌شناختیم، اما همو دوست داشتیم.
و حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه
باید این داستان قدیمی رو باور کنیم.
من هر چیزی که داشتم رو به تو‌ بخشیدم
برای خوندن، برای رویا بافتن.
و تو به کولی‌وار بودن من ایمان داشتی.
تو بیست سالگی فکر می‌کردی
که میشه با دست خالی زندگی کرد،
اما الان اینجوری فکر نمی‌کنی…

ادامه شعر

کوچوک اسکندر

پاییز را در گوشم زمزمه کن

پاییز را در گوشم زمزمه کن 
جز تو معصومیتی ندارم 
کودکی‌ام به انزوا گذشت 
خسته‌ام از شمارش معکوس 
به تعداد معشوقه‌هایم 
خودکشی کرده‌ام 
طبیعتم،به سوی تو پر کشیدن است 
این معما 
سیم لختی‌ست که در دستانم گرفته ام 

خورخه لوئیس بورخس

نبرد خاموش غروب

نبرد خاموش غروب
در حومه‌های دوردست،
جراحتی کهنه از نبردی ابدی در آسمان؛
پگاه‌های نزاری که به سویمان دست می‌کشند
از ژرفنای دوردست فضا
چنان که از ژرفنای زمان،
باغ‌های سیاه باران، ابوالهول یک کتاب
که از گشودنش بیم داشتم
و تصاویرش هنوز می‌چرخند در رؤیاهایم،
سرگشتگی ما و آن چه می‌تابانَد
ماهتاب بر مرمر،
درختانی که سر به فلک می‌سایند استوار
چون خدایانی آرام،
شامگاه دیدار و غروب انتظار،

ادامه شعر

ارنستو ساباتو

اگر بار دیگر تو را نبینم

حتی اگر هرگز
بار دیگر تو را نبینم
احتیاج دارم بدانم
جایی
در این شهر کثیفِ ترسناک
در گوشه ای از این جهنمِ سیاه
تو هستی و
 مرا دوست داری

رضا براهنی

به من بگو

بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟

من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درخت‌ها
بمن بگو، بگو،
درخت را که زاده است؟

ادامه شعر
Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×