اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران شیلی (صفحه 1 از 4)

نیکانور پارا

نامه هایی به یک خانم غریبه

نامه‌هایی به یک  خانم غریبه 
وقتی سال‌ها بگذرند، 
سال‌ها وقتی بگذرند 
و از من تا تو 
یک گودال عمیق 
فاصله باشد 
وقتی سال‌ها بگذرند 
و فقط یک مرد باشد 
که عاشقت  بوده ست 
فقط یکی که یکی لحظه 
چشم در چشم ِ لبت بوده ست 
یک مرد کم-چیز خسته 
از قدم زدن‌ها در باغ‌ها 
تو چه چیز تو چه چیز خواهی بود؟ 
آه، دخترک بوسه‌های من خواهی بود! 

پابلو نرودا

با تو چنان می‌کنم

دوست‌ات دارم
و
شادمانی من
می‌گزد لبانِ نرم تو را.

گرانه و سنگین بود
این
به من عادت کردن‌ات.

عادت به روح منزوی و وحشی من
و نامم
که از آن گریزان‌اند همه.

ادامه شعر

پابلو نرودا

در جستجوی نشانه‌ای از تو

در میان همه‌ی آن دیگران،
در میان این رودخانه‌ی تندِ مواج
که هزاران زن از آن در گذرند،
در جستجوی نشانی از توام؛
با گیسوان تافته و چشمانِ پرآزرم ِ گودافتاده‌ات،
با گام‌های سبکی که آهسته آهسته در دریا سفر می‌کنند.

به ناگهان
می‌اندیشم که می‌توانم ناخن‌هایت را دقیق‌تر به یاد آورم؛
ناخن‌هایی کشیده و ظریف؛ که انگار خواهرزاده‌ی گیلاس‌اند.
سپس
گیسوان‌ات از خاطرم می‌گذرند؛
و می‌اندیشم که تصویرت را دیده‌ام،
به سانِ آتشی عظیم که در دریا شعله‌ور است.

ادامه شعر

پابلو نرودا

و لبان‌ات را آرزومندم

موهای‌ات،
صدای‌ات،
و لبان‌ات را آرزومندم
گرسنه و در سکوت
از کوچه‌ها عبور می‌کنم
بی‌توسل به نانی،
ازسپیده‌ی صبح، ازخود بِدَر
روز را در پی ترنّم صدای آب گام‌های‌ات می‌پیمایم
من طالب آب‌شارِ خنده‌های توأم
و آن دستان به رنگ زیر شیروانی‌هایِ بر افروخته و ملتهب

آری، می‌خواهم کام بجوی‌ام
از آن سنگِ رنگ باخته‌ی انگشتان‌ات
می‌خواهم نوش کنم تن‌ات را هم‌چون بادامی بِکر
و آن فروغِ ناپدید شده با اخگر زیبایی‌ات

ادامه شعر

پابلو نرودا

همیشه عصرها دور می‌شوی

این شفق را هم از دست داده‌ایم.
هیچ‌کسی ما را
دست در دست هم نمی‌دید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا می‌افتاد.

من از پنجره‌ام
جشن غروب را دیده‌ام سرِ تپه‌های دور.

گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دست‌های من می‌سوخت.

تو را از ته دل به یاد می‌آوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.

ادامه شعر

پابلو نرودا

من مجازات می­‌خواهم!

آن­‌ها تفنگ­‌های پر از باروت را آوردند
آنان دستور این کشتار وحشیانه را صادر کردند
آن­‌ها این‌جا با خلقی مواجه شدند
گردآمده به حکم عشق و وظیفه
که سرودی می­‌خواندند.

دخترک با پرچمش فرو افتاد
و پسر، خندان، زخمی، در کنارش
مردم وحشت­‌زده، با درد و خشم
دیدند آنان را که بر خاک می­‌افتادند
و همان‌جا که کشتگان افتاده بودند
مردم پرچم­‌های‌شان را در خون زدند
تا آن را رو به دژخیمان دوباره بر پا دارند.

ادامه شعر

پابلو نرودا

بر فراز سکوت عاشقانه‌ی ما

صبح
سرشار از طوفان است.
در قلب تابستان.

ابرها
چون دست‌مال‌های سپید وداع
عبور می‌کنند.
و باد، در دست‌های رونده‌ی خود
تکان می‌دهدشان.
قلب باد
بر فراز سکوت عاشقانه‌ی ما
بی‌شمار می‌کوبد.

ادامه شعر

پابلو نرودا

تبعید / پابلو نرودا

میان کاخ‌ها با سنگ های خسته،
کوچه‌های پراگ با زیبایی‌هایش،
میان خنده‌ها و جلادان سیبری،
میان کاپری و آتش روی دریا،
میان عطر تلخ اکلیل کوهی،
عشق، عشق نهایی و اصلی
در آرامشی سخاوتمند
به زندگی‌ام بسته شد
در حالی که
بین دو دست دوست
و در سنگِ روحم
سوراخ سیاهی کنده می‌شد
و آنجا در دوردست، میهنم می‌سوخت
صدایم می‌زد، انتظارم را می‌کشید
وامی‌داشت تا زنده باشم
حفظ کنم خودم را و رنج بکشم.

ادامه شعر

پابلو نرودا

زخم‌ها / پابلو نرودا

شاید این دردِ عشق پنهان بود، شاید شک بود یا رنجِ به شک آلوده،
شاید ترس از زخمی بود که می‌توانست در پوست تو راه یابد همچنان که در پوست من،
و نیز گذاردن قطره سرشک گزنده‌ای بود روی پلک‌های آن کسی که دوستم می‌داشت،
به یقین، ما نه آسمانی با خود داشتیم، نه سایه‌ای و نه شاخه‌ی آلویی سرخ با میوه‌ها و شبنم‌هایش،

ادامه شعر

پابلو نرودا

وقتی دور می‌شوی


دور نشو
حتی برای یک روز
زیرا که
زیرا که
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند

ترکم نکن
حتی برای ساعتی
چرا که قطره های کوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شکست خورده ام ببندد

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑