شاید ستارگان
تنها تکههای به جا مانده از خدای اند
وقتی که انسان را آفرید
و زمین را به بیگانگان بخشید
به راستی چه هولناک است
گاه آنان که خاموشاند
تهی به نظر میآیند
شاید ستارگان
تنها تکههای به جا مانده از خدای اند
وقتی که انسان را آفرید
و زمین را به بیگانگان بخشید
به راستی چه هولناک است
گاه آنان که خاموشاند
تهی به نظر میآیند
دور نشو
حتی برای یک روز
زیرا که
زیرا که
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند
ترکم نکن
حتی برای ساعتی
چرا که قطره های کوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شکست خورده ام ببندد
شاید که زمین معلق است در هوا،
نمیدانم من.
شاید ستارهها برشهای کاغذی کوچکی هستند
که قیچی غول پیکری بریده باشدشان،
نمیدانم من.
شاید که ماه اشکی ست در آسمان،
نمیدانم من.
و شاید خداوند آواییست ژرف،
که ناشنوایی شنیده باشدش،
من نمیدانم.
شاید که هیچ کس نیستم من.
البته، پیکری دارم
که قادر به گریختن نیستم از آن.
من، اما دلم میخواهد بزنم بیرون از سرم،
هرچند که آن هم خواهشی ست بیمعنا.
بر لوح تقدیر، ثبت گشته است،
که من محبوسم در این کالبد انسانی.
از این روست که میخواهم
توجهتان را به مشکلی که دارم جلب کنم.
آقام یه سفید پوس بودش
و ننم یه کاکا سیا.
اگه یه روزی آقا مو نفرینش کردم،
(حالا) نفرینمو پس میگیرم.
اگه یه روزیام ننه مو عاقش کردم
و خواستم که بره به درک ،
از اون خواستهی پلیدم پشیمونم
و حالا میخوام که عاقبت به خیر بشه…
آقام، تو یه خونه ی گنده ،کلنگشو به زمین زد
و ننم تو یه آلونک، ریق رحمتو سر کشید.
موندم، من که نه سیفیدم نه سیا ،
کجا کپهی مرگمو میگذارم .
نمی دانم چگونه قادر است
شخصی غروب آفتاب را دلگیر بیابد،
مگر آنکه در قیاس با طلوع آفتاب اینگونه دریابدش.
اما آخر چگونه می توان دلگیرش یافت
یک چیز را که چرا چیزی دیگر نیست؟
صدایم را سوی ستارگان میافکنم
شاید پژواک واژههایم برای تو
در ابرها با سپیده دم نوشته شود
و اینک تمام آنچه که
میخواهم بگویمت:
تو را در میان تاریکی دوست میدارم
اینک، بر فراز چروک پیشانیِ کوتاهم،
دیگر سپید میگردد موی آن جوانِ جان باخته در من.
امروز دیگر چندان فروغی ندارند چشمانم.
و دیگر روا نیست بر لبانم،
سهمی از بوسه ها.
اگر که اینک نیز دوستم میداری،
آنگه که در روزِ هیاهو
در شب
بهسان مرگ
خاموش میشود
وین شهرها
همه در تیرگی
مستاند و غوطهور
و آنگه که سایهی تاریک و روشنِ شب
با این زمین و خاک میگردد آشنا
اِنعامِ ناچیزِ زحمتِ هر روزه میشود
ساعات شبزندهداری و ملال من
سر میرسد ز راه
در این بطالتِ شب
اَژدَهابانِ سرکشِ قلبم
آشکارا شعله میکشند
آنگه
در این سرِ شوریده و غمین و فسرده
هر آن جوشش است!
پژمرده شد و خمودی گرفت
به زیر آبیِ آسمانهای سرزمین مادریاش.
تا آنجا که به یقین
روح جوانش به پرواز درآمد
بر فراز من، بی هیج صدایی.
میان ما فاصلهای افتاده است،
خطی گذرناپدیر؛
تلاشم بیهوده بود
نتوانستم خویش را برانگیزانم.
به سنگ میمانستند
آن لب ها که خبرم آوردند،
من نیز به سان سنگ گوش فرا دادم،
رعشهای در من پدیدار نشد.
به آرامی و به آرامی، بسی به آرامی،
میوزد، نسیمی بس آرام،
و همان سان میرود سوی دوردستها، به آرامی،
و من، نه درمییابم که در اندیشهی چیستم،
و نه خواهم دریابم
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑