شب سردی است، و من افسرده. 
راه دوری است، و پایی خسته. 
تیرگی هست و چراغی مرده. 

می‌کنم، تنها؛ از جاده عبور: 
دور ماندند ز من آدم‌ها. 
سایه‌ای از سر دیوار گذشت، 
غمی افزود مرا بر غم‌ها. 

فکر تاریکی و این ویرانی 
بی‌خبر آمد تا با دل من 
قصه‌ها ساز کند پنهانی. 

our telegram
عضو کانال تلگرام اکولالیا شوید

و اشعار منتخب روزانه را بخوانید

نیست رنگی که بگوید با من 
اندکی صبر، سحر نزدیک است. 
هر دم این بانگ برآرم از دل: 
وای، این شب چقدر تاریک است! 

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟ 
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟ 
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟ 

مثل این است که شب غمناک است. 
دیگران را هم غم هست به دل، 
غم من، لیک، غمی غمناک است.