اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

برچسب شعر زنان (صفحه 1 از 30)

در شعر زنان مجموعه‌ی اشعار شاعران زن جهان با ملیت و ترجمه‌های متفاوت آورده شده است.

سعاد الصباح

خواسته‌هایی بی‌نظیر از مردی بی‌نظیر

سال نو مبارک
سال نو مبارک
اما من دوست دارم بگویم: عشق نو مبارک!
واژه ها را مثل دیگران به زحمت نمی اندازم
من دوست ندارم احساساتم
مثل خواسته های دیگران باشد
من عشقِ پنهان شده درکارت پستالها را نمی پسندم
من تورا همانگونه درآغاز سال دوست دارم
که در پایان سال،
عشق فراتر از زمانهاست
و گسترده تر از جغرافیا
برای همین دوست دارم به همدیگر بگوییم:
عشق نو مبارک!

– در سال جدید چی دوس داری؟!
چه پرسش کودکانه ای!
عشقِ من! چگونه نمی دانی چه می خواهم؟
من تنها تورا می خواهم!
ای درآمیخته با وجود من
در تار و پود من
هدیه ها زنانگیِ مرا برنمی انگیزند
نه عطرها، نه گلها، نه لباس‌ها
نه حتی ماهِ دورازدست
با النگوها و گردنبندها و جواهرات چه کنم؟!
ای مردی که در خون من روانه ای!
با جواهرات زمینی چه کنم ای گوهرِ یکدانه ام!

ادامه شعر

امیلی دیکنسون

این مرگ است که مرا در بر گرفته 

آفتاب آرام آرام غروب کرد 
و نشانی از ظهر نبود 
برفراز ده به نظاره نشستم 
نیمروز، خانه به خانه پیدا بود 
غروب به آهستگی در تاریکی محو می‌شد 
ردّی از شبنم بر چمن‌ها نبود 
تنها قطرهای بر پیشانی‌ام فروافتاد 
و بر صورتم غلتید 
پاهایم، هنوزغرق خواب بودند 
انگشتانم بیدار 
اما جسمم 
اینچنین کوچک چرا به نظر می‌آمد؟ 

ادامه شعر

سیلویا پلات

دوشنبه ابدی

تو ابدی خواهی شد ،
هر دوشنبه ، در ماه.
مرد ِماه در کالبد خویش
خم شده ، به زیر دسته ای
از شاخه ها
نور گچی و سرد می افتد
بر تور تختخواب ما
چون جزامیان است
قله ها و دهانه هایی از آتشفشان های خاموش
دندان هایش به هم می ساید
اما ،همچنان ،در برابر سرمای سیاه
آرام نمی گیرد،
شاخه ها را در بر می گیرد،

ادامه شعر

غاده السمان

هزار سال است که دوست‌ات می‌دارم!

هزار سال است که دوست‌ات می‌دارم!
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمی‌آورم،
اما می‌دانم که ما پیش‌تر،
یک‌دیگر را دیدار کرده‌ایم،
به روزگاران، در میان افسانه‌ای راستین.

و ما دو چهره، یک‌دیگر را در آغوش فشردیم،
بر گستره‌ی آب‌های ابدی.
سایه‌ات، پیوسته، به سایه‌ی من می‌پیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینه‌های ازلی و مرموز عشق
من هم‌واره از تو سرشارم،
در خلوت قرن‌های پیاپی…

ادامه شعر

سعاد الصباح

دست‌های تو

تنها تو ….صاحب ِتاریخ ِمن
نام خود را در صفحه اول بنویس، 
و در صفحه سوم ، 
و دهم، 
و در آخرین ِآن
تنها تو می توانی روزهای مرا سرهم کنی ، 
از قرن اول تولد 
تا قرن بیست و یکم پس از عشق
تنها تو ، 
می توانی ، 
آنچه میخواهی به روزهایم بیفزایی 
و آنچه را می خواهی 
از آن حذف کنی
تمام ِتاریخ ِمن ،از کف دست های تو جاری می شود ، 
و بر کف دست های تو می ریزد

آنا آخماتووا

انزوا

آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام
که دیگر از سنگ نمی‌ترسم
این سنگ‌ها از چاله‌ی من برجی بلند ساخته‌اند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگ‌ها نیست
این‌جا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید
دیرتر غروب می‌کنند
گاهی از پنجره‌ی اتاق‌ام
نسیم شمالی به درون پرواز می‌کند
کبوتری از دستان من دانه می‌چیند
صفحات ناتمام مرا نیز
دست‌ گندم‌گون الهه‌ی شعر،
این دست آرام آسمانی تمام خواهد کرد.

سعاد الصباح

ﻣﺮﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﻥ

ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﯽ‏
ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺯﺑﺎﻥ ﻻﺗﯿﻦ
ﺍﺯ ﭼﭗ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﭼﯿﻨﯽ
ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﻫﻢﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ
ﺳﺒﺰﻩﻫﺎ ﺭﺍ
ﻭ ﮔﻨﺠﺸﮓ
ﮐﺘﺎﺏ ﮔﻞ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ!

ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺷﻨ‌ﻔﮑﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﺴﺄﻟﻪﺍﯼ ﻗﻮﻣﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ
ﻭ ﺍﺯ ﺗﺨﺖﺧﻮﺍﺏ
ﺗﺮﺑﯿﻮﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺨﻨ‌ﺮﺍﻧﯽ ﻧﺴﺎﺧﺘﻪﺍﯼ!

ادامه شعر

مارگارت اتوود

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم

می‌خواهم در خواب
تماشایت کنم
می‌دانم که شاید هیچ‌وقت اتفاق نیفتد
می‌خواهم تماشایت کنم در خواب
با تو بخواب‌ام
یا به خواب‌ات بیایم
وقتی امواج نرم تاریکی در سرم
غلت می‌زنند
دوست دارم با تو قدم بزنم
در آن جنگل روشن پرتردید
با برگ‌های سبز-آبی
و خورشید گریان
و سه‌ ماه
به سمت آن غار
که باید بر آن نزول کنی
که بزرگ‌ترین وحشت توست

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

دست ها

من، شاخه عشق را جدا کردم 
در زمین دفن کردم ، آن را
نگاه کن 
باغ من پر از شکوفه است
عشق را نمی توان از بین برد 
حتی اگر در زمین دفنش کنی 
دوباره رشد می کند
میخواستم عشق را 
در قلبم دفن کنم 
اما قلب من خانه ی عشق بود
عشق را در سرم دفن کردم
از من پرسیدند ؛ 
چرا سرم شکوفه داده است؟ 
چرا چشمان درخشان من چون ستاره است؟ 
و چرا لب های من آفتابی تر است از 
سپیده دم؟ 

ادامه شعر

آنا آخماتووا

زهر در آب

چرا زهر در آب می‌ریزید
و خاک در نان؟
چرا پس‌مانده‌های آزادی را
در بیغوله‌ی دزدان ریخته‌اید؟
چون به صدای بلند
نفرین نکردم سرنوشت تلخ دوستانم را؟
چون وفادار ماندم
به سرزمین اندوهبارم؟
اینگونه هم هست. شاعر نمی‌تواند زنده باشد
بی سایه‌ی تبر جلاد بر گردن
سرنوشت این بود که جامه‌ی گناهکارانِ پشیمان به تن کنیم
و شمع در دست و بغض در گلو گام بسپاریم.

ترجمه از احمد پوری

از کتاب سایه‌ای در میان شما

	

Olderposts

کپی رایت © 2022 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑