اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

برچسب مرجان وفایی (صفحه 1 از 3)

اکولالیا آرشیو شعر جهان

مرجان وفایی متولد آخرین روزهای اسفند ۱۳۴۸ در تهران و دارای مدرک کارشناسی ارشد آموزش پرستاری است. مدت هجده سال عضو رسمی هيئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی، واحدعلوم پزشکی تهران بوده است. فعالیت‌های ادبی وی در زمان تحصیل و تدریس در دانشگاه بطور پراکنده بامجلات مختلف بدون ذکر نام انجام می‌گرفت. وی در حال حاضر مشغول به همکاری با موسسات در زمینه‌‌ی ترجمه اشعار و متون ادبی از زبان انگلیسی به فارسی بوده وهمچنین به نویسندگی و عکاسی مشغول است. اینجا برخی از ترجمه‌های مرجان وفایی از برخی شاعران زن جهان منتشر شده است.

هالینا پوشویاتوسکا

پاییز

در دهانم رشته‌ای
از آفتاب را نگه داشته‌ام
و مانند تارهای مو
آن را به دندان می‌گیرم!

گاه یک زنبور به سمت من
پرواز می‌کند
خز کوتاه پوشیده است…
من با زنبور حرف می‌زنم!

ستاره‌های پوشیده از موم ، کم نور !
باد گیسوان‌ مرا شانه نمی‌کند!
خورشید به لب‌هایم دست نمی‌زند!
فقط زنبور
خبری از نور را
برای‌‌ من به ارمغان می‌آورد!

ادامه شعر

غاده السمان

ترس

می‌ترسم! 
آنگاه که بیش از حد 
در آینه‌ی شکسته 
خیره می‌شوم ! 
شاید، 
چرا که ،آینه‌های شکسته 
انعکاسی است 
از چهره‌های واقعی ِدرون ما! 
گویی امروز ، 
زمانه‌ی چیزهای درهم شکسته است! 

غاده السمان

آینه‌های شکسته

میترسم!
آنگاه که بیش از حد
در آینهی شکسته
خیره میشوم !
شاید،
چرا که ،آینههای شکسته
انعکاسی است
از چهرههای واقعی ِدرون ما!
گویی امروز ،
زمانهی چیزهای درهم شکسته است!

هالینا پوشویاتوسکا

هر روز

هر روز ، 
ابروهایم را پر رنگ میکنم
با دقتی فراوان ، 
چنان به ابروهایم مداد میکشم، 
گویی ، 
نگاه زنی وحشت زده ،
آینه را سوراخ میکند
کنج ابروهایم 
گوشههای تیز ساختمانی 
که هر روز صبح 
از کنار آن میگذرم
خط ابروها 
خطوط صاف خیابانی 
که از آن عبور میکنم

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

دست‌های تو

دستهای تو 
چند
سال دارند!؟
درختانی
در هم تنیده! 
موهایم
را  که نوازش کنی،
بهار
میرسد!
عطر
بیدار شدن ریشهها، 
زمزمه
زمین،
پاییز
را میخکوب میکند!
در
میان خشکی انگشتانت 
نسیم
بهار میرقصد،

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

آخرتی ابدی

بر بهشت  قسم خورده‌ام
اما حقیقت ندارد
پس تو را ، 
به آتش جهنم می‌برم
به درد
ما، نه در باغ‌های سعادت قدم خواهیم زد
و نه از زیر طاقهای مشبک 
شکفتن ِگلها را تماشا خواهیم کرد
ما برزمین میافتیم، 
کنار دروازههای کاخ شیطان
شبیه فرشتههایی که پرپر می‌زنند، 
بالهای ما هجاهای غمناک مینوازند!

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

بخاطر بسپار

بخاطر بسپار 
اگر مرگ 
به سراغ تو بیاید 
هرگز 
آن پیراهن بنفش را 
برتن نخواهم کرد.  
تاج گلهای رنگارنگ
با روبانهای رقصان 
درزمزمه باد را 
نخواهم خرید
هرگز، 
هیچ کدام
جماعتی میآیند و‌  میآیند 
جماعتی میروند و میروند 
من ،
در میان پنجره 
به تماشای آنها خواهم ایستاد

ادامه شعر

سیلویا پلات

آدم‌ها

آدم‌ها را
بیش از  حد دوست دارم،
یا به هیچ وجه دوست ندارم
تا اعماق، پایین می‌روم،
در آدم ها ،غرق می‌شوم
تا آنچه هستند را،
واقعی ،
بشناسم!

سیلویا پلات

ماه اوت

باران ماه اوت!
هم بهترین اتفاق 
برای تابستانی که گذشت،
و هم‌برای پاییزی که از راه نرسیده است !
چه زمان عجیب و غریبی!

سیلویا پلات

زندگی

مرگ گاهی زود به سراغ آدم ها می‌آید، 
آنها که عمرشان کوتاه است . 
اما بعضی از ما زنده نیستیم! 
مرده ایم ! 
چرا که 
نه زندگی را شناختیم! 
و نه مرگ را ! 
چرا که 
عشق ، 
آزادی، 
احساسات، 
امید، 
و تعلق را ، 
هرگز نیافتیم!.. 

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑