اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران عرب (صفحه 2 از 15)

سهام الشعشاع

تو را به اندازه‌ی من آفریده‌اند

تو را به اندازه ی من آفریده اند
فرمان داده اند که کنارمن باشی
کسانی که این فرمان را نپذیرند
از بالای چشمانم خواهند افتاد
برای آفریدن تو
شکوفه و تابستان و خاک را بهم آمیخته اند
و الماسهای کمیابی را درون چشمانت گذاشته اند
که خیره می کند چشمها را
قرارشده درزبانت
چیزی جز عشق نباشد
وحتی مقرر شده در خوابهایم هم حضور داشته باشی
آفرینش تو به پاس شاعر بودنم اتفاق افتاده
این را درون گوشم کسی نجوا کرد

اکولالیا | #سهام_الشعشاع
ترجمه از #بابک_شاکر

نزار قبانی

دوستت دارم تا آسمان اندکی فراتر رود

۱۴
بانوی من !
همه چیز در کما رفته است
ماهواره ها بر ماه شاعران فائق شده اند
و ماشین حساب ها
بر غزل غزل ها
و بر اشعار لورکا و مایا کوفسکی و پابلو نرودا
۱۵
می خواهم دوستت بدارم خاتون من !
پیش ازآن که قلب من قطعه ای یدکی گردد
که در داروخانه ها موجود است
از آنها که پزشکان قلب “کلیولند” می سازند
مثل تولید کفش !
ادامه شعر

سهام الشعشاع

پادشاه بزرگی از عشق

دیشب پادشاهی مهمانم بود
تمام جهانم را پیشکش حضورش کردم
سرزمین اندامم را
مزارع گیسوانم را
دریای چشمانم را
همه را به او تقدیم کردم
او با لشکری از لبانش آمده بود
ومن خودم را تسلیم مهمانی کردم
که پادشاه بزرگی از عشق بود

اکولالیا | #سهام_الشعشاع
ترجمه از #بابک_شاکر

سهام الشعشاع

صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید

صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید
و هیچ دسته گلی به میعادگاهمان نخواهد آمد
با اوهام غربت خود به خواب می رویم
هرکداممان
در شب سرما
در بستر خود غرق خواهیم شد
و سپس ؟

سپس
جای بوسه ها برگونه ها خواهد خشکید
و در هم‌آغوشی
عشق بلند بالا انکار خواهد شد
فردا
مهتاب در حوض ایوان‌هایمان شاخ و برگ در می‌آورد
و نورش، شال می‌بافد
برای دختر امواج
ادامه شعر

سهام الشعشاع

مرا کسی به سویت نیاورد

مرا کسی به سویت نیاورد
فقط راه‌ها به تو رساندند مرا
چرا که زندگی به فصل‌ها منتهی می‌شود
و من خارهای روز قیامتم را رویانده و
از وهم و خیال خویش به هوش آمده‌ام
تا راهم مرا دریابد
وقتی که شهرها مرا عوض کردند
سایه‌ام را به جایم نشاندند
روزگار گذشت
خاطراتم را تلنبار می‌کنم
تا گلهای عمر را از بیراهه های پژمرده بگذرانم
و از مرگ تو گذرگاهی بسازم
باشد که دنیا اسب های سپاهم را بدان سو بفریبد
آنجا که زنان عاشق وسوسه هایشان تیرآسا پرتاب می‌شود
اندک من فراوانی آنها را دور خواهد کرد
گناهی نکرده ام که آینه ها نادیده ام بگیرند
ابعادم با عشق آمیخته می شود
و داغ عشق های باستانی راه را برای ذره ذره شدنم باز کرده
تا مرا بیفزاید
ادامه شعر

سوزان علیوان

بال کوچکی

پرنده سبز رنگ را
بر روی دستانم برمی‌دارم
و پیش می‌روم
شاید،
بال کوچکی
برایم سبز شود

اکولالیا | #سوزان_علیوان

سوزان علیوان

کاش ابر بودم

کاش ابر بودم
تا بگرید
به جای چشمان تو

اکولالیا | #سوزان_علیوان
ترجمه از #زهرا_ابومعاش

سهام الشعشاع

به شب که مرا با تو آشنا کرده

به شب که مرا با تو آشنا کرده
توسل می جویم
باشد که مرا بشنود
باشد که در تمام طول بیداری با من باشد
آه ای شب نزدیک
روح مرا بگیر و برایش ببر
به او بگو
این اشتهای آن دو چشم است برای دیدن رویای تو
که از آتش و لهیب حکایت می کند
تو که خود زیباترین کلمات و شب هایی
کیستی تو ؟
امان از سستی واژگانم امان از ناتوانی ام
امان از برباد رفتنم در تو
کیستی تو ؟
ادامه شعر

سوزان علیوان

گل مرگ

گلی که
از دل خاک شکفته می‌شود
عطر مرده هایمان را با خود دارد

اکولالیا | #سوزان_علیوان
ترجمه از #زهرا_ابومعاش

سوزان علیوان

شادی همان کودکان است

بارانی که
به شیشه پنجره‌ی ما می‌خورد
قطره‌های اشک کودکانی است که
از اینجا رفته‌اند
به سوی آسمان.
کودکانی که دلتنگ مادرانشان می‌شوند؛
اتاق‌هایشان؛
دفترهایشان؛
و از دلتنگی گریه سر می‌دهند.
ادامه شعر

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑