من ژولیت هستم،
بیست وسه سال دارم.
یک بار عشق را لمس کردم،
طعم تلخ قهوه سیاه را داشت 
تمام وجود و احساسم را لرزاند،
قلبم دیوانه شد و به تندی تپید.
آنگاه،
مرا ترک کرد.
من ژولیت هستم،
معلق  ماند‌ه‌ام،
بین زمین و آسمان.
اشک می‌ریزم که بازگردد.
به نام می‌خوانمش  که بازگردد.

لبهایم را به دندان می‌گزم،
خون
جاری میشود
اما
،
باز
نمیگردد.
من
ژولیت هستم
زنده
ام
هزاران
سال دارم .

ترجمه ی دیگر این شعر را از لینک زیر بخوانید
http://echolalia.ir/i-am-joliet/