دوست می‌دارم، خیانت‌هایت را
که به من روا می‌داری،
زیرا تایید می‌کند که زنده‌ای،
و از دروغ و نقاب پوشیدن،
ناتوان

مرا نقاب‌ها به درد می‌آورد
بیش از به درد آوردن خیانت!
دوست می‌دارم، زان روی
که پُرتناقضی.
زان روی که بیش از یک مرد هستی.
زان روی که طبایعی هستی،
همه درون یک لحظه‌ی پُرلهیب.
دوست می‌دارم آزار دادنِ معصومت را که به من روا می‌داری،
و دندان‌های نیت را
که زشتیِ مکیدنِ خونم را،
ادراک نمی کند.

ضربه‌های دشنه‌ات را دوست می‌دارم،
زان روی که حتی یک بار
از پشت بر من فرود نیامده است.
با شاعری بدعت‌گر چونان تو،
من به خواب می‌روم،
درحالی که بکرترین مضامین جنون‌هایت را،
در برابر چشم و خاطره دارم.
پس تو همواره به سان طلفی، پاک، بی‌گناه،
در سرزمینی که،
بر فراز ناخن های دشنه،
دستکش سفید می‌پوشند.

تو را دوست می‌دارم،
زان روی که پنهان، از بزرگواری خویش می گریزی،
تا بر دروازه‌های اشتیاق،
شیدا، بازگردی.
تو را دوست می‌دارم،
زان روی که من از مدارهای سیاراتِ خرافه و دهشت،
با تو بالا می‌روم.
تو را دوست می‌دارم
زان روی که چون ما، وصل را دریابیم،
نجوای چلچله‌های دریایی و دریا را درمی‌یابیم.
مردی را چون تو،
ده‌ها زن نمی‌توانند دربرگیرند،
پس ای جانان من!
چگونه می‌توانم من
یکباره
همه‌ی آنان باشم!؟

از کتاب ابدیت، لحظه عشق / نشر چشمه