از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی
صورتت را نمی دیدم
به شیشه های مه آلود نگاه کردم
بخار شیشه ها آب شده بود
شفاف بودند ، اما تو نبودی
صدای تو را از دور می شنیدم
تو در باران راه می رفتی
تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی

از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد

our telegram
عضو کانال تلگرام اکولالیا شوید

و اشعار منتخب روزانه را بخوانید


سرد بود
به خانه آمدم
پشت پنجره تا صبح باران می بارید

اکولالیا | #احمدرضا_احمدی