ناخن هایم کلمات را چنگ میزند.
صدا میزنم ؛
چقدر دوستت دارم.
کوه ها ،
با خون من ،
سرخی تیره میشود.
رنگ علفهای کوهی می پرد،
از رنج من .
و جنگل تاریک میشود.
جنگل غیر قابل عبور میشود،
چون مرگ .
ناخن هایم کلمات را چنگ میزند.
صدا میزنم ؛
چقدر دوستت دارم.
کوه ها ،
با خون من ،
سرخی تیره میشود.
رنگ علفهای کوهی می پرد،
از رنج من .
و جنگل تاریک میشود.
جنگل غیر قابل عبور میشود،
چون مرگ .
نپرسیدند آنسوی مرگ چیست؟
گویی نقشه بهشت را بهتر از کتاب زمین میدانستند
سوالی دیگر ذهنشان را مشغول کرده بود
چه خواهیم کرد پیش از این مرگ؟
در کنار زندگیمان زندگی میکنیم و زنده نیستیم
گویی که زندگی ما بخشی از بیابان است
که خدایان ملک بر سرش اختلاف دارند
و ما همسایگان غبار گذشتههاییم
زندگی ما باری است بر دوش شب مورخ
هر جا که پنهانشان میکنیم
از غیاب سر بر میآورند
زندگی ما باری است بر دوش نقاش
که به نقش میکشمشان و …
به یکی از ایشان تبدیل میشوم و …
مه مرا در خود میپوشاند
زندگی ما باری است بر دوش ژنرال
چگونه از یک روح خون سرازیر میشود؟
حرفهای بزرگ من
از من محافظت نخواهد کرد
در برابر مرگ
و حرفهای کوچک من
از من محافظت نخواهد کرد
در برابر مرگ
اصلن هیچ حرفی
و نه سکوتِ بین حرفهای بزرگ و کوچک
از من محافظت خواهد کرد
در برابر مرگ
برای شنیدن نسخهی صوتی نیاز به فیلترشکن
چشمهایم را میبندم و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
پلک میگشایم و همه چیز دوباره زاده میشود
(فکر میکنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
ستارگان در جامههای سرخ و آبی والس میرقصند
و سیاهی مطلق به درون میتازد
چشمانم را میبندم
و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب میبردی
ماهزده برایم ترانه میخواندی و دیوانهوار مرا میبوسیدی
(فکر میکنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
خدا از آسمان میافتد، آتش جهنم رنگ میبازد
اسرافیل و شاگردان شیطان خروج میکنند
چشمهایم را میبندم و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
نه
دیگر چنان پُر شور
دوستت نمیدارم
چرا که تابش زیباییات
برای من نیست
در تو
رنجهای گذشتهام را
دوست میدارم
و جوانیِ از دسترفتهام را
هرچند گهگاه
نگاهْ مبهوت میدارم به چشمانت
آرام
و نهفته
مُدام با خود سخن ساز میکنم
اما نه با تو
که با قلب خود میگشایم
رازناکیِ سینه را
بدون ترس
دوستم بدار
و در خطوط دست هام
ناپدید شو
برای یک دو هفته، نه، برای یک دو روز
برای یک دو ساعت ای عزیز
دوستم بدار
برای یک دو ساعت آه
مرا به جاودانگی چه کار؟
آی ابرکان سیاه
آوارگانِ جاودان به راه!
با دشت نیلگون
چون زنجیر دُر، کنون
شتابان میروید
چون من که به تبعید
از شمال محبوب
به سوی جنوب.
چهکس بیرونتان رانده؟
اِی زائران ناخوانده!
حکم سر نوشت بوده است
یا دستی بد سرشت؟
حسادتی پنهان
یا افترای نیشدار رفیقان؟
و شاید جنایتی دیدهاید
که این رنج راه را بر خود خریدهاید؟
وقتی ناامیدم
شعر می نویسم
خوشحال که باشم
شعرها نوشته میشوند
در من
کیام من
اگر ننویسم
مرده است
سرزمین پدریام
آنها دفنش کردهاند
در آتش
من زندگی میکنم
در سرزمین مادریام
در “کلمه”
دستانِ محبوبهام
چون بالهای قو
در میانِ موهایم غوطه میخورند
مردمانِ جهان
نغمهی عاشقانه میخوانند
به تکرار.
من هم زمانی
نغمهی عاشقانه میخواندم
اکنون نیز
همانها را آواز میکنم
از همین روست که کلامِ نافذ
از اعماقِ سینه
با مِهر
سر ریز میکند.
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑