آدمها را
بیش از حد دوست دارم،
یا به هیچ وجه دوست ندارم…
تا اعماق، پایین میروم،
در آدم ها ،غرق میشوم…
تا آنچه هستند را،
واقعی ،
بشناسم!
آدمها را
بیش از حد دوست دارم،
یا به هیچ وجه دوست ندارم…
تا اعماق، پایین میروم،
در آدم ها ،غرق میشوم…
تا آنچه هستند را،
واقعی ،
بشناسم!
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها؛ از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
باران ماه اوت!
هم بهترین اتفاق
برای تابستانی که گذشت،
و همبرای پاییزی که از راه نرسیده است !
چه زمان عجیب و غریبی!
در طبقهی دوم نشستهام
و قوز کرده در پژامهی زردم
هنوز تظاهر میکنم که یک نویسندهام
در ۷۱ سالگی
این غم لعنتی رهایم نمیکند
و زندگی تکتک سلولهای مغزم را
تحلیل برده است
ردیف کتابها پشت سرم است
موهای تُنُکم را میخارانم
و به دنبال کلمهها میگردم
سالهاست که زنها و منتقدها و دانشگاهها را از خود رنجاندهام
وزغهای عوضی
به زودی جشن خواهند گرفت
مرگ گاهی زود به سراغ آدم ها میآید،
آنها که عمرشان کوتاه است .
اما بعضی از ما زنده نیستیم!
مرده ایم !
چرا که
نه زندگی را شناختیم!
و نه مرگ را !
چرا که
عشق ،
آزادی،
احساسات،
امید،
و تعلق را ،
هرگز نیافتیم!..
ناگهان
متعجب شدم !
«زنی » که سال پیش بودم ،
کجاست؟
یا آن که دوسال پیش بودم؟
و در فکر آن «زن »
من اکنون ،
چگونه آدمی هستم ؟
صبح
سرشار از طوفان است.
در قلب تابستان.
ابرها
چون دستمالهای سپید وداع
عبور میکنند.
و باد، در دستهای روندهی خود
تکان میدهدشان.
قلب باد
بر فراز سکوت عاشقانهی ما
بیشمار میکوبد.
میخواست زنده بماند،
به همان اندازه که ما میخواهیم
با این همه او را کشتند.
لبخندی بر لبان داشت،
مثل وقتی که من پیچ کوچه را میپیچم
و از پشت پنجرهی تو
نور میبینم
– با این همه او را کشتند.
بیتعقل، بیترحم، بیشرم
گرداگرد من دیوارهای بلند و غولآسا بنا کردند.
و اکنون اینجا نشستهام و با امید بیگانگی می ورزم.
به چیز دیگری نمیاندیشم: تقدیری از این دست مغزم را میخورد؛
زیرا که کارهای بسیاری در بیرون داشتم که انجام دهم.
آه، در آن هنگام که دیوارها را میساختند چرا نگاه نکردم.
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑