محبوبم بنگر به گنجینههایم
آنها بیبهاتر از نقرههای مسیحیاند،
بنگر به سرنوشت یک زندگی راستین و مومنانه،
بنگر در موهای خاکسترین ریختهام.
من حیران دوردستها نبودم
افسوس من گرانسر از مجار بودنم،
به فلاکت ، غم و تیرهبختی افتادم
و اندوختهام بدبختیهای بیشمار را.
در عشقورزی چه نیک بودم من
خدا نیز قادر به شکستم نبود
آنسان که از کودکی پنداشتم.
بنگر در من اینک دردآلود، خونین و تبدار.