پیرمرد بر درگاه خانه می‌نشیند، شب ها ، تنها
سیبی را توی دستش سبک و سنگین می کند.
دیگران زندگی‌شان را به امان ستاره‌ها بخشیدند.
تو چی داری به آنها بگویی؟ شب شب است
و حتی نمی دانیم بعد از آن چه می‌شود.
ماه وانمود می‌کند خشنود است
از اینکه بی‌وقفه بر دریا می‌تابد.

our telegram
عضو کانال تلگرام اکولالیا شوید

و اشعار منتخب روزانه را بخوانید

ولی تو در این چشم‌انداز با شکوه
واضح‌تر به جا می‌آوری
قایق سیاه دوپارویی، و
قایقران تاریک
که مدام درشت قامت‌تر می‌شود.

از کتاب « دورغ‌های قسنگ» نشر گل آذین