زن [فالگیر] نشست،
در حالی که چشماناش پر از ترس بود.
با دقت به فنجانِ وارونهام نگاه میکرد.
گفت: پسرم! غمگین مباش!
فرزندم! عشق، سرنوشت توست.
فرزندم! هرکه در راه محبوباش بمیرد، شهید است.
فنجان تو
دنیایی است ترسناک؛
و زندگیات سراسر سفر است و جنگ.
پسرم! بارها عاشق خواهی شد؛
و بارها خواهی مُرد.
به تمام زنان زمین عشق خواهی ورزید؛
و سرانجام همچون پادشاهی شکستخورده بازخواهی گشت.
پسرم! در زندگیات، زنی است:
چشماناش… الله اکبر [چه بگویم؟]
دهاناش همچون خوشه
و لبخندش آمیختهای از نغمه و گل است،
اما آسمان تو بارانی
و راهات کاملن بسته است.