سیلی از رنگها در یک نقطه ،
بنفش مات.
بدن بیجان ،
شسته شده و پریده رنگ،
همچون مروارید.
در حفره یک صخره،
گویی موجها با وسواس ،
تمام دریا را در آن گودال
به چرخش وامیدارند.
نقطه کوچکی به اندازه یک حشره،
سیلی از رنگها در یک نقطه ،
بنفش مات.
بدن بیجان ،
شسته شده و پریده رنگ،
همچون مروارید.
در حفره یک صخره،
گویی موجها با وسواس ،
تمام دریا را در آن گودال
به چرخش وامیدارند.
نقطه کوچکی به اندازه یک حشره،
آه, خیلی خب، موافقم که قدبلند و خوش قیافه نیستم
و قبول دارم موهام داره میریزه
و یه جورایی هم چاقم
و چیزای دیگه شبیه اینا
پس تعجب میکنی که چرا نشستم و نیشم بازه
خب به خاطر اینه که “لیز” با نیکی هالتون میپلکید
و همینطور مایکل تاد و وایلدینگ…شد سه تا
با فیشرم میپلکید
و همینطور برتون
پس من مطمئنم که سراغ منم میاد
شاید این دردِ عشق پنهان بود، شاید شک بود یا رنجِ به شک آلوده،
شاید ترس از زخمی بود که میتوانست در پوست تو راه یابد همچنان که در پوست من،
و نیز گذاردن قطره سرشک گزندهای بود روی پلکهای آن کسی که دوستم میداشت،
به یقین، ما نه آسمانی با خود داشتیم، نه سایهای و نه شاخهی آلویی سرخ با میوهها و شبنمهایش،
همه میگویند ،
عشق اول بهترین است !
افسانهای و خیال انگیز،
برای من ، اما ، این گونه نبود !
بین ما حس مبهمی بود و شاید هم نبود !
جرقهای که روشن و خاموش شد.
حتی ، دستهایم نلرزید !
وقتی ریسمان یادداشتهای کوچک ،
یا روبان یک دسته از نامه را گشودم!
تنها ملاقات ما
بعد از این همه سال
گفتگویی سرد
درکنار یک میز و دو صندلی بود !
ته چشمانش از آن نورهایی دارد که یا کور میکند و یا عاشق
ژستها و عطری دارد که یا دیوانه میکند و یا اسیر
و در اعماق قلبش برای من روشن است، که او از جای دیگری است
از این رفتارهایی دارد که چیزی نمیگوید
و پس از خاطرات حرف میزند
این روشی که راه میرود
هنگامی که میخواهد پیش قصاب برود
وقتی که تا حد فهم من خود را بالا میآورد
برای من روشن است، که او از جای دیگری است
از روی تختم
میبینم
سه پرنده را
که روی یک کابل تلفن نشستهاند.
یکی میپرد
و پرواز میکند.
و بعد یکی دیگر از آنها.
یکیشان مانده،
این یکی هم
میرود.
دستی میان دشنه و دیوار است؛
دستی میان دشنه و دل نیست.
از پلهها
فرود میآیم
اینک بدون پا.
لیلای من همیشه
پُشتِ پنجره میخوابد
و خوب میداند
که من سپیدهدمان
میآیم بدونِ دست
و یارای گشودنِ پنجره
با من نیست.
شنهای کنارِ ساحلِ «عمان»
رنگ نمیبازند،
این گونهی من است
که رنگِ دشتِ سوخته دارد.
ای عشق مادرانه،
مایهٔ دلشکستگی بدنهای زرین پرشده از راز رحمها
معشوق ناخواسته
با نگرشهای ناشی از هرزگی
و عطرش که میخندد همراه عضوهای بیگناهاش
پیچهای سنگین آتشین گیسوانش
با نگاههای بیتفاوت ظالمانهاش
و توجهات بیباورانهاش…
ادامه شعر
از دوستم به خشم آمدم:
خشمم را گفتم و کینهام فرو کشید.
از دشمنم به خشم آمدم:
آن را نگفتم و کینهام رویش پیدا کرد.
صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.
و با نیرنگهای نرم و فریبآمیز؛
برآن آفتاب فشاندم.
روز و شب پیوسته بالید
تا سیبی درخشان به ثمر آمد.
دشمنم تلألو آن را دید
و دانست از آن من است.
ادامه شعر
من تو را دوست دارم
تا پیوند داشته باشم
با خدا، با زمین، با تاریخ، با زمان
با آب، با مزرعه
با کودکانِ خندان
با نان!
با دریا، با صدفها و کِشتیها
با ستارهی شب که النگوهایش را به من میبخشد
با شعر که ساکنش هستم
با زخم که در من زندگی میکند!
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑