شاید این دردِ عشق پنهان بود، شاید شک بود یا رنجِ به شک آلوده،
شاید ترس از زخمی بود که می‌توانست در پوست تو راه یابد همچنان که در پوست من،
و نیز گذاردن قطره سرشک گزنده‌ای بود روی پلک‌های آن کسی که دوستم می‌داشت،
به یقین، ما نه آسمانی با خود داشتیم، نه سایه‌ای و نه شاخه‌ی آلویی سرخ با میوه‌ها و شبنم‌هایش،

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

تنها خشم کوچه‌های بی در و بی‌پیکر در روحم وارد می‌شد و بیرون می‌رفت
بدون این که بداند به کجا می‌رود یا از کجا می‌آید، بی‌کشتن یا مردنی حتا.

ترجمه از جواد فرید

از کتاب یادبود‌های جزیره‌ی سیاه