محبوبم بنگر به گنجینه‌هایم
بی‌بهاتر از نقره‌های مسیحی‌اند
بنگر به سرنوشت یک راستی و زیست شهسوارانه‌ی ایمان،
بنگر در موهای خاکسترین ریخته‌ام.
من حیران دوردست‌ها نبودم
من غمگنانه مغرور از مجاری بودنم،
و من به فلاکت ، به غم و شوربختی افتادم
و اندوخته‌ام بدبختی‌های بی‌شمار را.
در دوست‌داشتن اندکی نیک بودم.
حتی خدا نمی‌توانست مغلوبم سازد
آن را چنان کودکی دریافتم.
بنگر در اکنونم
بنگر در درد
و خون و معصیتی جاودان.

گر فرا راهم نیامده بودی
دهان سوگوارم به سخن باز نمی‌شد
بنگر به کمال استهزایی
که مرا روانه‌ی تابوت می‌سازد.
محبوبم مرا با عشقت بنگر
من یافتمت هنگامی که می‌گریختی،
و اگر بجا مانده لبخندی در این سخنان نفرت‌زا
تو لبخند قلب منی.
نگاه کن در گنجینه‌هایم محبوب من
آن‌ها بی‌بهاتر از نقره های مسیحی‌اند
بگذار آن‌ها برایت تاریک و جوان باشند،
بنگر در موهای خاکسترین ریخته‌ام.