می‌رسد روزگاری که دیگر نگویی: ای خدای من!
روزگار خلوص محض.
روزگاری که دیگر نگویی: عشق من.
چرا که عشق، بی‌ثمر شده است.
و چشم‌ها نمی‌گریند.
و دست‌ها تنها کاری پلید می‌کنند.
و دل پژمرده‌ست.

زن‌ها بیهوده بر در می‌کوبند، تو در را باز نمی‌کنی.
به انزوا در خویش نشسته‌ای و شعله‌ها فرو مرده‌اند.
ولی چشمان تو در تاریکی چو خورشید می‌سوزند.
کنار آمده‌ای با خویش و دیگر‌ نمی‌دانی چگونه تاب بیاری.
و از دوستانت هیچ نمی‌خواهی.

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

پیری چیست؟ پیری کدام ست؟
شانه‌هایت دنیا را بر دوش می‌کشند
دنیایی که بیش از دست کودکی وزن ندارد.
جنگ‌ها، قحطی‌ها و دعوای درون این ساختمان‌ها
تنها ثابت می‌کنند که زندگی ادامه دارد
و هنوز هیچ‌کس روی رهایی ندیده‌ست
تنها…