مدتی ست مدید که میکوشم اینجا زندگی کنم،
در اتاقی که تظاهر میکنم به آن علاقهمندم،
میز، اشیا بیغم و غصه و پنجره
که در انتهای هر شب به سبزهزاری گشوده میشود،
و قلب توکا که در پیچک تاریک میتپد،
نور همه جا بر سیاهی دیرین چیره میشود.
مدتی ست مدید که میکوشم اینجا زندگی کنم،
در اتاقی که تظاهر میکنم به آن علاقهمندم،
میز، اشیا بیغم و غصه و پنجره
که در انتهای هر شب به سبزهزاری گشوده میشود،
و قلب توکا که در پیچک تاریک میتپد،
نور همه جا بر سیاهی دیرین چیره میشود.
دستت را تکان میدهی
مثلِ همیشه.
میخواهی ببینی ساعت چند است
ولی ساعتی به دستت نبستهای
ساعتت را بردهاند
مثلِ خیلی چیزهای دیگر
دستت را تکان میدهی
با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قراری با کسی نداری.
با اینکه کاری برای انجام دادن نداری.
شبیه مِهیست آن زن
شبیه مِهی سفیدپوش، قد بلند همچون اندوهِ کوه.
آشفته همچون سایهی شعلهی چراغی لرزان
بر روی دیوارِ اتاق.
لاغر اندام چون تازیانهی دستِ مرد و
سبزه رو چون صورتِ “خانَقین” و
اندوهگین چنان بارانِ فصلِ کوچ.
شبیه مِهیست آن زن و هر گاه که میبینی
به سان کوچههای حلبچه است و نمیخندد.
زمانی هم که گوشش فرا میدهی
نی لبکی از “گرمیان” است و
تنها … نسیمِ باد سرگردان و
نفَسِ انفال او را مینوازد.
آنها تفنگهای پر از باروت را آوردند
آنان دستور این کشتار وحشیانه را صادر کردند
آنها اینجا با خلقی مواجه شدند
گردآمده به حکم عشق و وظیفه
که سرودی میخواندند.
دخترک با پرچمش فرو افتاد
و پسر، خندان، زخمی، در کنارش
مردم وحشتزده، با درد و خشم
دیدند آنان را که بر خاک میافتادند
و همانجا که کشتگان افتاده بودند
مردم پرچمهایشان را در خون زدند
تا آن را رو به دژخیمان دوباره بر پا دارند.
او خودش یک خانه ساخت،
پیاش را،
سنگهایش را،
دیوارهایش را،
سقف بالا سرش را،
دود و دودکشش را،
چشمانداز از پنجرهاش را،
او خودش یک باغ را ایجاد کرد،
پرچینش را،
آویشنش را،
کرم خاکیاش را،
ژالهٔ شبانگاهش را،
از پیش میتوانی صحنهی فاجعهبار را
با آنچه در جایگاه مقرر هست، ببینی؛
قداره و خاکستر مقدر شده برای دیدو*
سکهی آماده شده برای بلیساریوس*
تو در برنز پنهان شعر شش و تدی یونانی برای جنگ
به دنبال که میگردی،
هنگامی که این کف دست زمین در اینجا منتظر تواند
هجوم ناگهانی خون، گور خمیازهکش؟
در اینجا آینهی جستجوناپذیری ترا میپاید
که چهرهی همهی روزهای کوتاه شوندهی تو،
و رنج تو را خواب میبیند و بعد از یاد میبرد.
ترانهی شرقی
گمان میکنم برای این به دنیا آمدی که
به آتش بکشانی خیال شاعر را،
او را بگذاری در خلسهای از مسرت،
و با حرفهایی شیرین رویایش را بیدار نگه داری
تا افسونش کنی با آن چشمهای درخشانت،
با آن گفتار غریب شرقیت،
و با پاهای بسیار کوچک نفیست!
آه!برای تحریک لذات ناتوان، به دنیا آمدی
تا ساعتها بدرخشانی شعفی ملکوتی را
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوۀ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جانِ عشّاق سپند رخ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم، میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینهام پر درد میشد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
تنهایی عمیقی در جهان است
که در حرکت کُندِ عقربههای ساعت,
میتوان حس کرد.
مردمانِ خسته,
مثله شدگانی از عشق یا بیعشقی,
نامهربان با هم,
غنی نامهربان با غنی,
و فقیر با فقیر.
ترسیدهایم.
نظام آموزشی آموختهمان,
که همه برندهایم,
از شکستها,
و خودکشیها نگفت
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑